معجزه‌ی دیدار

بارگذاری اثر من!
معجزه‌ی دیدار

دسته بندی شمّه معجزه‌ی دیدار


تاریخ بارگزاری: 1395/07/28 00:00
آثار هنرمند در این رشته: 3 اثر
کل آثار هنرمند: 3 اثر

4/4

یک دل نوشته

googleplus cloob twitter facebook

توضیحات تکمیلی

بازدید

489

سید ابوالقاسم قوامی

معجزه‌ی دیدار

1395/07/28 00:00

معجزه‌ی دیدار استاد کشن‌فلاح از پله‌های تالارِ نمایش پایین رفته است. چهار طبقه! خرامان خرامان؛ به مانندِ آهویی... با پالتویی خاکستری رنگ و یا شاید سپید. بیرون باران می‌بارد، شاید هم برف! می‌زند به دلِ خیابان و عطرش همه جا می‌پیچد... نِت نداری و همین انگیزه‌ای می‌شود برای دوستی دیرین (که روزگاری دور، بازیگرِ نمایش‌ات بوده) تا بیابَدَت و پیامکی بفرستد... : سعید کشن فلاح رفت! : شما؟ : ...، بازیگرِ نمایشِ «حکایتِ دیو و پری» . یادته بهمن 1372، با گروهی برای دیدنِ نمایشت اومد؟! ●●● شماره‌اش را ذخیره نکرده‌ای. از سویی خوشحال می‌شوی که پس از 15 سال تو را یافته و پیام فرستاده و از سویی کوچِ استاد ناخوش‌ات می‌کند. همین پیامِ کوتاه، بس است تا جانت را به پرواز دربیاورد. دفترچه‌ی روزگار را برگ به برگ باز می‌گردانی به گذشته. روزهای دیرین؛ شیرین، تلخ! کوچک و کوچکتر می‌شوی! جوان و جوانتر! شکفته و شکوفاتر! آدم‌ها، چهره‌شان، نگاهِ‌شان، آهنگِ آوای‌شان؛ چون برگه‌ای جنبان از اندیشه‌ات می‌گذرند. رخدادها و پیش‌آمدهای بسیاری در یادَت اکنون می‌نمایانند. گاهی تار، گاه درخشان! بوی تنِ همه‌ی کسانی که روزی از کنارت گذشته‌اند، می‌پیچد در دهلیزهای تو در توی اندیشه‌ات و در یادت پیِ آدم‌های فراوانی می‌گردی. ناخواسته لبخند میهمانِ لب‌هایت می‌شود و تا به خود بیایی چشم‌ات خیس شده است. زمانی به خودت می‌آیی که «اندوه» و «شادی» - همسایه‌های دیوار به دیوارِ دلت – به میهمانی‌ات آمده‌اند، بی که بخواهی! بی که فرا خوانده باشی! آن وقت دلت نزار می‌شود. آن اندازه که ایستادن برایت سخت است و آماده‌ای همه‌ی دارایی‌ات را بدهی تا زمان برگردد به روزگارِ آن آدم‌ها، آن روزها و آن دلواپسی‌ها! انگار تو را با آوندی بلند به اَبری دور می‌بندند؛ آویزان، باژگون. نیمی‌ات در آتش، نیمی‌ات در زمهریر! در یادبودهای گُنگ و روشن‌ات، پی آدم‌ها می‌گردی که هر کدام یک روز مانندِ باد از کنارت گذشتند و به سانِ تُندَر نوردیده شدند. همین پیامکِ کوتاهِ یاری یکدل و دیرین که چهره‌اش را به دشواری به یاد می‌آوری؛ بَس است تا تو را چونان پَرِ کاهی از زمین بلند کند و بِبَرَدَت بالا، آن دورها! و از آن بالا، رویدادهای ریز و درشت؛ در پهنه‌ی گنگ، مه گون و تاریک – روشنِ گذشته، برایت چشمک بزنند و تو با نوای باد، پیامت را به آن‌ها برسانی و با نسیمِ مهر، برایشان دست تکان بدهی و نام و یادِ آدم‌هایی به سراغت بیایند که زیستن و درست زیستن را کنارشان آموخته‌ای و نمایش ساختن را در اندیشگاهشان شاگردی کرده‌ای! با جوانیت می‌روی همین دور و بَر، به گذشته‌ای دور، با سری پرشور ، دَمِ‌شان و گفتارشان، به تو می‌آموزانند و راه می‌نمایانند که: «با پیشه‌ی پاک نهادِ نمایشگری، می‌شود و باید زمینه‌های والایی خود، دیگران و جامعه را فراهم نمایی.» این پیامک تندبادی می‌شود و می‌کوبد به سنگواره‌ی جان و روان‌اَت. یادت می‌آید که بهمن‌ماه 1372، استاد سعید کشن‌فلاح و گروهی برای دیدنِ نمایش‌ات به قزوین می‌آیند. شنیده‌اند که نوجوانی در قزوین، نمایشِ «حکایتِ دیو و پری» را به صحنه برده و نزدیک به سه ماه (112 اجرا) است که هر شب تماشاچی دارد. از کارگرِ کارخانه تا پزشکِ بیمارستان و دانشورِ آموزشگاه و پیشه ورِ بازار و...، دسته دسته با خانواده می‌آیند و دست می‌کنند توی کیسه‌شان و بلیت می‌خرند. هنگامی که می‌بینَدَت، چندان جوان می‌یابَدَت که باور نمی‌کند نویسنده و کارگردانِ کار تو هستی! ولی زمانی که جوانِ دانش‌آموخته‌ی آن روزهای نمایش و پیر دانای این روزهای تئاترِ ما – استاد نصرالله قادری – نمایش‌ات را بررسی می‌کند، گویی مُهری به چیستی و هستی‌ات می‌زند. نمایش که به پایان می‌رسد، استاد کشن‌فلاح برای دلگرمی، می‌آید روی صحنه. پالتویی به تن دارد خاکستری رنگ یا شاید سپید. گویی هنوز خیسِ باران است! آهنگِ ندایش در گوشَت می‌پیچد، پژواک می‌افکند و لرزه به جانت می‌اندازد... . : «نمایش برای ما وسیله‌ی سلوک است نه هدف! هدف هدف هدف...» : «ابزارِ راه است! است... است... است...» : «مرکبِ قدرتمند و بِشکوه است؛ نه مقصد! صد... صد... صد...» : «همراه و یاری زیبا و راه گشاست! است... ست... ست...» : «عرصه‌ی سیمرغ است و جایی است که عقاب پَر بریزد. ریزد... ریزد... ریزد...» ●●● تو را و گروه‌ات را نوازش می‌کند. دیو و پری نمایش‌ات را تیمار کرده و آهنگِ رفتن دارد. او که می‌رود، گوشه‌ای در ایوانِ طبقه‌ی چهارمِ تالارِ هلال احمرِ آن روزهای قزوین می‌نشینیم. دو تایی! من و دلم! بی سَربار! در خودم پنهان می‌شوم، مانندِ همیشه که حالم خوش یا ناخوش است. سخنِ استاد در گوشم آهسته پچ پچ می‌کند: «چگونه زیستن!... درست زیستن!... رستگار شدن!...» بی‌گمان، به باورِ او، هنرِ درست زیستن از فنِّ نمایش والاتر است. استاد کشن‌فلاح از پله‌های تالارِ نمایش پایین رفته است. چهار طبقه! خرامان خرامان؛ به مانندِ آهویی... با پالتویی خاکستری رنگ و یا شاید سپید. بیرون باران می‌بارد، شاید هم برف! می‌زند به دلِ خیابان و عطرش همه جا می‌پیچد. از بالا، از توی ایوان می‌بینی که باد می‌پیچد لای پالتوی خاکستری رنگ یا شاید سپیداش و دو گوشه ی پالتو، چون دو بالِ فراخ می‌شوند، می‌بَرَندَش بالا، توی آسمان. آنگونه که چشم‌ات برای دیدن‌اش یاریت نمی‌کند. دور و دورتر! و چند سال پس از این، می‌نشانندَش بر تختِ مدیریتِ مرکزِ هنرهای نمایشی حوزه هنری و تو در آن هنگامه، شده‌ای نماینده‌ی نمایشگران استان قزوین و دو زانو برابرش نشسته‌ای. ده‌ها بارِ دیگر نیز پای آموختنی‌هایش می‌نشینی. هم اینک سال‌ها از «معجزه‌ی دیدار» گذشته است. هر بار که می‌بینی‌اش؛ استاد از دیدارِ بهمن ماه 72 هرگز سخنی نمی‌گوید! تو نیز همین گونه. انگار شاید در یادش نیستی و چه بسا تو را که اکنون جوانی هستی، در جامه‌ی نوجوانی‌ات نمی‌بیند و نمی‌شناسد. باز سال‌های درازِ دیگری بر تو و او می‌گذرد. چندان با شتاب که گویی سپید شدن موهای سیاه‌اش را از آغاز ندیده‌ای و شمارشِ خط هایی که بر پیشانی‌اش نشسته را نداری! دیشب، برای دومین بار، خوابِ عطرش را دیدم که در تالارِ هلال احمرِ قزوین پیچیده بود. *سید قاسم قوامی

پیوست ها

    پیوستی ثبت نشده است .

آثار مشابه

Top